اوخواهدآمد...

شاید این جمعه بیاید شاید...

ابیاتی عارفانه از خواجه عبد الله انصاری


عیب است بزرگ برکشیدن خود را وز جمله ی خلق برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را
--------------------
گر در ره شهوت و هوی خواهی رفت از من خبرت که بینوا خواهی رفت
بنگربکجایی ز کجا آمده ای میدان که چه می کنی کجا خواهی رفت

--------------------
آنجا که عنایت خدایی باشد عشق آخر کار پارسایی باشد
وآنجای که قهر کبریایی باشد سجاده نشین کلیسیایی باشد
--------------------
مست توام از باده و جام آزادم صید توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی ورنه من از این هر دو مقام آزادم
--------------------
شرط است که چون مرد ره درد شوی خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی
هر کاو ز مراد کم شود مرد شود بفکن الف مراد تا مرد شوی
--------------------
دی آمدم و نیامد از من کاری امروز زمن گرم نشد بازاری
فردا بروم بی خبر از اسراری نا آمده به بُدی ازین بسیاری
+ نوشته شده در  ساعت 0:11  توسط حمیده  |